تبليغاتX
دیگرسو
دیگرسو
عمل به معرفت دون خوان

ایختلان (2)
شالوده و اساس این تجربه بر لذت و رهایی بی نظیری استوار بود . در تلاش برای به کلام در آوردن غنای آن لحظات شاید بتوان گفت که گویی در دوران اساطیری پر شکوهی زندگی می کردم .
تصمیم گرفتم حداقل هنگام عبور از عرض خیابان تمام تلاشم را برای متمرکز کردن افکار بخرج دهم . این خیابانی بود که بازار اصلی ابزارهای صنعتی است . درست در لحظه ای که بیاد آوردم در نوجوانی از اینجا ابزاری خریده بودم به حال و هوای آن سن و سال بازگشتم . این خاطره ای نبود که من از آن روزها داشته باشم . من در حالت همان روزها بودم . همان احساس ها و همان سبکباری ها .
بی خانمانی در آنسوی خیابان نشسته بود . کاملا مطمئن بودم که اگر در این حالت اسرار آمیز بود هیچ رنجی از بی سرپناهی حس نمی کرد . این وضعیتی از قدرت بود که در آن نیاز به حمایت و راحتی بی معناست .
طی این لحظات خاموشی تنها فکری که از سنخ افکار معمولی داشتم یادآوری تاسف باری بود که این سرخوشی موقتی است و بزودی همان حالت همیشگی باز خواهد گشت . در تمام طول این تجربه چند بار این جمله تکرار شد . انگار که راز بازگشت به حالت قبلی این یادآوری بود .

تمثیلی که زمانی شنیده بودم و به نظرم تنها سعی و کوششی کلیشه ای برای ترکیب کلمات زیبا رسیده بود سخت درست از کار درمی آمد : دنیا خوابی بیش نیست ، خوابی که بیداریش مرگ است .
متوقف کردن دنیا بیداری پیش از موعد و تکان دهنده ایست .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 6:49  توسط علی |