|
|
ایختلان (2) |
|
|
شالوده و اساس این تجربه بر لذت و رهایی بی نظیری استوار بود . در تلاش برای به کلام در آوردن غنای آن لحظات شاید بتوان گفت که گویی در دوران اساطیری پر شکوهی زندگی می کردم . تصمیم گرفتم حداقل هنگام عبور از عرض خیابان تمام تلاشم را برای متمرکز کردن افکار بخرج دهم . این خیابانی بود که بازار اصلی ابزارهای صنعتی است . درست در لحظه ای که بیاد آوردم در نوجوانی از اینجا ابزاری خریده بودم به حال و هوای آن سن و سال بازگشتم . این خاطره ای نبود که من از آن روزها داشته باشم . من در حالت همان روزها بودم . همان احساس ها و همان سبکباری ها . بی خانمانی در آنسوی خیابان نشسته بود . کاملا مطمئن بودم که اگر در این حالت اسرار آمیز بود هیچ رنجی از بی سرپناهی حس نمی کرد . این وضعیتی از قدرت بود که در آن نیاز به حمایت و راحتی بی معناست . طی این لحظات خاموشی تنها فکری که از سنخ افکار معمولی داشتم یادآوری تاسف باری بود که این سرخوشی موقتی است و بزودی همان حالت همیشگی باز خواهد گشت . در تمام طول این تجربه چند بار این جمله تکرار شد . انگار که راز بازگشت به حالت قبلی این یادآوری بود . تمثیلی که زمانی شنیده بودم و به نظرم تنها سعی و کوششی کلیشه ای برای ترکیب کلمات زیبا رسیده بود سخت درست از کار درمی آمد : دنیا خوابی بیش نیست ، خوابی که بیداریش مرگ است . متوقف کردن دنیا بیداری پیش از موعد و تکان دهنده ایست . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 6:49  توسط علی |
|
||
|
|
ایختلان (1) |
|
|
این رویداد حدود سه سال پیش اتفاق افتاد . من به قصد خرید چیزی پس از کار روزانه و در نیمه راه منزل از مترو خارج شدم . اما در تمام طول راه بطور وحشتناکی درگیر افکار آزار دهنده بودم . موضوع کلی این افکار حول سرزنش خود بخاطر برخی نقطه ضعف های همیشگی و توجیه آنها در مقابل ، دور می زد . به هر حال این چیز تازه ای نبود . گهگاه چنین درگیریهای وحشتناک درونی را تجربه می کردم اما گویا آنروز روز دیگری بود چون بمحض اینکه از میدان رد شدم و بقصد فروشگاهی در انتهای یک کوچه وارد آن شدم ضربه اساسی وارد آمد . من همواره در تمام طول زندگی رویدادهای عجیبی را تجربه می کردم که بعدها فهمیدم چنان همه گیر است ( تقریبا 70 در صد مردم ) که نامی فرانسوی هم بر آن گذاشته اند . دژاوو . در حین این تجربه ها ناگهان احساس می کردم رویدادی که هم اکنون در حال انجام است را قبلا هم دیده ام و حتی می توانستم دقیقا بگویم که یک لحظه دیگر چه اتفاقی می افتد و عجیب این که همان اتفاق هم کما بیش به همان شکل روی می داد . معمولا من می توانستم طی چند ثانیه ای که این تجربه ادامه داشت تا یکی دو مرحله رویدادها را پیش بینی کنم . اما آنروز موضوع فرقی اساسی داشت . درگیری ذهنی به شکلی ناگهانی خاموش شد و همزمان درکی ناشناخته با فشار جای آن را پر کرد . این فضا ابتدا ترس آور نبود اما لحظه ای بعد که فهمیدم پیش بینی رویدادها بجای یک یا دو مرحله همیشگی از چهار و پنج هم گذشته است و هر لحظه در حال عمیقتر شدن است وضع فرق کرد . فضاهایی ناگفتنی از وهم و درک پی در پی از راه می رسیدند . حالا من دیوانه وار خواهان بازگشت به وضعیت عادی بودم و از شدت دستپاچگی اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که کوچه نرفته را برگردم شاید که این دو به طریقی با هم ربطی داشته باشند . بعد از دقایقی وحشتناک کابوس رو به افول گذاشت اما چیزی که تا حول و حوش یکساعت دیگر به شکل معمولش بازنگشت روند همیشگی و معمولی احساسات و درک چیز ها بود . نه تنها درگیری ذهنی دیگر وجود نداشت بلکه روند کلی افکار به عجیبترین و ناشناخته ترین شکل خاموش شده بود . قسمت اعظم حافظه من محو شده بود . همین یکساعت پیش با یکی از دوستانم بودم و حالا با حیرت می پرسیدم من واقعا او را دیده ام ؟ نمی توانستم منکر دیدار با او شوم و از طرفی نمی توانستم بپذیرم که همین امروز او را دیده ام . روش درک زمانی و پشت سر هم از رویدادها کاملا بهم ریخته بود . اتفاقات آنروز انگار که در هوا شناور باشند . هیچ ترتیب زمانی و روندی بجای نمانده بود . از آن عجیب تر آن چیزی بود که می دیدم . نمی دانستم کجا هستم . دهها و صدها بار از این میدان گذشته بودم و با اینحال گویی در شهری ناشناخته قدم می زنم . هیچ چیز را بجا نمی آوردم و همزمان می دانستم که اینجا باید کجا باشد . اما این اگاهی ضعیف تر از آن بود که پیروز شود . پی در پی با حیرت می پرسیدم این واقعا همان جایی است که من بارها سر راه منزل از آن گدشته ام ؟ پس چرا این دیوارهای طولانی لخت ، آن ایستگاه بزرگ اتوبوس یا آن کیوسک فروش روزنامه را قبلا ندیده ام ؟ |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 4:48  توسط علی |
|
||
|
|
جهان کهنه ، جهان نو (2) |
|
|
از آنجا که ما اطلاعی از دلیل ریشه ای این احساس کسالت و یکنواختی نداریم سخت بدنبال تازگی و بداعت هستیم . حتی بر سر این موضوع یک صنعت عظیم بوجود آمده است . هر ساله مسافران زیادی در پی آن احساس رهایی بخش و دل انگیزی که دیدن تازگیها دارد هزاران کیلومتر را طی می کنند . هر چقدر چیز جدیدی که می بینند دورتر از عادات روزمره اشان باشد احساس شگفت انگیز نیز بیشتر است . پشت چنین عملی واقعیت نیاز ما به خاموشی حتی موقتی ذهن نهفته است . ساحران توصیه می کنند بجای دل خوشکنک های موقتی به ریشه بپردازیم . انسان ها توانایی این را دارند که هر بار تازه نگاه کنند . تازه نگاه کردن چنان با ذات ما همخوانی دارد که قدرت و کیفیتی بی نظیر ایجاد می کند . قدرتی که پس از غلبه ذهن از طریق تکرار ، به عکس خود یعنی روزمرگی کشنده منجر می شود . همه ما اولین دیدگاه از محل کار یا زندگی امان و فضای تر و تازه و حتی شگفت انگیز آن را بیاد داریم . در صورتی که آن را با دیدگاه فعلی امان مقایسه کنیم می توانیم تفاوت بینش مستقیم و ارجاع به حافظه را درک کنیم . در اولین دیدارها حداکثر دقت جلب شده است از اینرو اولین دیدارها را می توان شکل ابتدایی آن چیزی دانست که اگر ادامه پیدا کند به تازگی مطلق یا آنطور که ساحران می گویند "دیدن مستقیم انرژی " می انجامد . از دست دادن شکل انسانی پایان قاطعی بر دیدگاه کهنه است . از آنرو که دیگر ذهنی وجود ندارد تا واسطه درک مستقیم شود چنان همه چیز دگرگون به نظر می رسد که گویی این یک سیاره دیگر است . |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 4:37  توسط علی |
|
||
|
|
جهان کهنه ، جهان نو (1) |
|
|
استعداد ویژه ای در انسان این امکان را به او می دهد که با تمرکز دقت خود درکی بی واسطه و مستقیم از هر چیزی داشته باشد . مسلما توانایی دسترسی به عمق واقعیت بزرگترین تهدید برای هر نوع سلطه است . از این رو ذهن ما را واداشته است تا بجای دریافت مستقیم به اطلاعاتی که خود در اختیارمان قرار می دهد دلخوش کنیم . لازمه چنین ترفندی آن است که دریافت ها برای ما تازگی نداشته باشند تا توجه جلب نشود . از این رو ما وادار شده ایم تا با تکرار اعمال ، آن چیزی که عادت می نامیم ، چنان حافظه را غنی کنیم که بتواند مرجع جامع اطلاعات بجای مراجعه مستقیم باشد . از نظر ساحران ما نظاره گرانیم . هسته وجودی انسان درک و مشاهده است . از این رو بسنده کردن به چیزی بر خلاف طبیعت وجودی مان به خمودی و کسالتی بی اندازه منجر شده است . |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 6:15  توسط علی |
|
||
|
|
شکل انسانی |
|
|
ساحران کلیت عملکرد واحدهای بیگانه را اصطلاحا شکل انسانی می نامند و نقشی بس عمیق تر از القاء وسوسه و اندیشه برای آن قائلند . شکل انسانی با منتصب کردن خود بعنوان واسطه ای بین ما و دنیا هر دریافتی را ابتدا از فیلتر خود می گذراند و سپس ارائه می دهد . ذهن بیگانه با استفاده از این فرصت درکی کاملا تحریف شده از هستی را در سیستم شناخت ما جای داده است که چون بدیلی وجود ندارد هرگز مورد شک قرار نمی گیرد و به این دلیل بسیار پر قدرت شده است . تحت تسلط این تحریف و سانسور دنیا برای ما بجای رشته ای بینهایت از اسرار شگفت انگیز محدوده بازاری بزرگ از اشیاء شده است . از نظر ساحران کل دنیای ما با ریزترین جزئیاتش ، تمامی اطمینان ها و دانسته های ما ساخته ای غیر واقعی است که تنها اهداف شکل انسانی را بازتاب می دهد . از نظر شخصی این دریافتی بس حیرت انگیز است . این جمله به این معنا است که کل تمدن ما ، قوانین اجتماعی ، مجموعه سنت ها و تمامی دانش انسانی و مادی ، حقه هایی از پیش تعیین شده اند که تحت راهنمایی ذهن کاذب شکل گرفته است . از این روست که ساحران از دست دادن شکل انسانی را متوقف کردن دنیا نیز نامیده اند . مسلما اولین واکنش ذهن ما این است که در برابر این عقیده جبهه بگیریم . تمدن فعلی زندگی را بسیار راحت و به روال کرده است . درک کردن اینکه چگونه ممکن است شیوه ای بکل متفاوت و برتر وجود داشته باشد بسیار مشکل است . با این حال خاطره ما از دنیای آزادی ، شهود و شگفتی کاملا از بین نرفته است . معمول ترین و همه گیرترین نمود آن عصر تعطیل آخر هفته است . در فرهنگ های مختلف روزهای متفاوتی پایان هفته است و با این حال احساس دلتنگی برای چیزی ناشناخته و همزمان ترس و ناخشنودی از پیوستن دوباره به دنیای اجبار و یکنواختی در همه دنیا کاملا مشابه است . |
||
|
2
نوشته شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 6:12  توسط علی |
|
||
|
|
رفتار ديجيتالي |
|
|
از مدت ها قبل از موعد رویدادها تا لحظه انتخاب و سپس هنگام عمل سیل عظیمی از تردید و دو دلی در ذهن جریان دارد . هر فکر با شدت می کوشد نظر خود را بهترین جا بزند و بر عواقب ناگوار نادیده گرفتن این نظر تاکید کند . پس از انتخاب و انجام عمل نوبت تردید در درستی تصمیم گرفته شده فرا می رسد و در این راه نه تنها خود شخص بلکه اطرافیان نیز با اظهار نظرهایی که در حقیقت ترفند شبکه بهم مرتبط ذهن غیر واقعی ماست به فضای مغشوش دامن می زنند . این استراتژی ذهن که دقیقا بر مبنای وسواس خودخواهانه ما برای داشتن بهترین چیز ممکن در هر زمان بنا شده است بهانه اصلی بیگانه برای موجه نشان دادن جدال درونی و ادامه آن است . همگان همواره درگیر چنین تردید هایی از کوچکترین انتخاب های روزمره مثلا انتخاب بهترین رنگ تا انتخاب های سرنوشت ساز همچون انتخاب شریک یا محل سکونت بوده اند . واحد هایی همواره چیزی را تبلیغ می کنند و بعد از به کرسی نشاندن آنها واحد های دیگری در صحت اعمال انجام شده تشکیک می کنند . به عنوان مثال ذهن انسان را وادار می کند که حرفی نسنجیده بزند سپس او را در نگرانی اینکه مبادا دیگران برداشت بدی از آن کرده باشند قرار می دهد ، با قدرت غیر قابل مقاومتی وسوسه به خیانت و جنایت می کند تا بعد از آن بتواند از موضعی اخلاقی سرزنش هایی رنج آور را آغاز کند یا مدام دعوت به دست و دلبازی می کند و سپس با تاسف بر دارایی از دست رفته می پرسد آیا این بخشش واقعا لازم بود ؟ در مقابل ساحران رفتاری دو گزینه ای را بجای رفتار آنالوگ چند گزینه ای که ویژگی امروز کنش های ماست پیشنهاد می کنند . آنها عنوان می دارند که برای تقابل با این حیله ذهن باید قبل از انجام اعمال هر چقدر که لازم است جوانب را سنجید و بعد از انتخاب بدون کوچکترین شک و پشیمانی مسئولیت کامل عمل را بعهده گرفت . |
||
|
2
نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385ساعت 4:47  توسط علی |
|
||
|
|
ميه تو تي (2) |
|
|
تقريبا همه بخت اين را داشته اند كه خاموشي اتفاقي يك يا چند واحد را تجربه كنند . در اين لحظات برخی ترس ها ، نقطه ضعف ها و ترمز های مسلط بر وجود به شکل شگفت انگیزی محو مي شوند به نحوی که خود شخص هم از این تغییر ناگهانی متعجب می شود . مهم است که دوره هاي زمانی کوتاه مدتی از بي پروايي و جسارت را كه در خود يا ديگران ديده ايم بياد آوریم . لحظاتي كه طي آنها توان خلاف عرف رفتار كردن تجربه شده است . معمول ترين آنها محو اسرار آميز شرم از جمع یا جرات ارتباط برقرار كردن با دیگران است . لحظاتي كه شخص بر خلاف معمول هميشه از انجام کاری که قبلا خود را مجاز به انجام آن نمی دانست ابايي ندارد و به عواقب فکر نمی کند . آنچه كه ما ”من“ مي ناميم جز اجتماعي از واحدهاي ذهن بيگانه نيست . واحدهايي كه تقريبا بدون وقفه در حال سر و كله زدن با یکدیگرند . بنا بر این نظر جملاتي مانند " من ذاتا گوشه گیرم " ، " او آدم خشني است " ، " فلاني خیلی زود رنج و حساس است " از اساس نادرستند . به عبارت دیگر توانایی یک شخص ذاتا شجاع یا بذله گو یا بیش فعال یا مثلا استعداد یک موسیقیدان یا ورزشکار موفق صرفا ناشی از خاموشی یا سکوت واحد یا واحدهائیست که ضعف در این خصوص را القا می کردند یا احیانا وجود واحدی که برعکس ، در مورد این ویژگی خاص قدرت را تلقین می کند . از نظر ساحران توقف دائمی گفتگوی درونی به این معنا است که شخص هر آن چه که بخواهد می تواند شود صرفا به این دلیل که دیگر نیروی بازدارنده ای برای سد کردن راه وجود ندارد . تحت شرايطي كه يك يا تعداد بيشتري از واحدها ناچارا خاموش شوند ناگهان فريبي كه تمام عمر خورده ايم هویدا می شود . ” من “ ما نيستيم . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 6:52  توسط علی |
|
||
|
|
ميه تو تي (1) |
|
|
در هر دو كتاب ذهن بيگانه متشكل از اجزاء بيشماري تصور شده است . واحدهايي كه از خود اختيار و عقيده ای اغلب متضاد دارند و با تمام قوا براي به كرسي نشاندن آنها تلاش مي كنند . نتيجه این تلاش به صورت جنگ و جدالي رنج آور در وجود ما نمايان مي شود . ساحران بدرستي اين جنگ زرگري را ” جدال دروني “ مي نامند . ظاهرا به نسبت ويژگي هاي ساختاري شخص یا شرایط محیط ، برخي واحدها به مرور برنده مي شوند . هر يك از اين ويژگي ها كه به تدريج كنترل را در دست می گيرد سهمی از شخصيت فرد را مي سازد . اين تفاوت يك شرور قاتل با يك نيكوكار روحاني است . واحد هاي متفاوتي در هر يك از آنها غلبه يافته است . ما کلیت اين مجموعه را با ایمانی کامل بعنوان ” من شخصی مان “ می شناسیم و از آنچه هسته اصلي ويژگي ها و نماد فرديت خودمان مي دانیم داوطلبانه و بشدت محافظت می کنیم غافل از آنکه شخصيت دروغي بيش نيست . شرح ملاحظه کاری افراطی صاحبکار یا اعتماد بنفس شکننده روانشناس در آخرین کتاب کاستاندا کوشش او برای اشاره غیر مستقیم به ثمره این تسلط است . |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 11:24  توسط علی |
|
||
